شمس سراج عفيف
528
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )
گر در تن من زبان شود هر موئى * يك وصف تو از هزار نتوان كرد ، 304 . گر كسى خاك مرده باز كند * ننمايد توانگر از درويش ، 498 . گر گناهى كردهام ما را ببخش * ز انكه تو چندين گنه بخشيدهاى ، 390 . گر نباشد عدل شاهان بر زمين * عالم خاكى نماند پايدار ، 94 . گر نيك آيم مرا از ايشان گيرند * ور بد باشم مرا بديشان بخشند ، 195 . گر نيك زنست برده اسباب * ور بد باشد بكرد بىآب ، 352 . گر يكى را تو كامران بينى * ديگرى را دل از مجاهده ريش ، 498 . گشتست بسى بكنده دندان * هم مال ستد ز پيل هم جان ، 169 . گفتا پى آن شدم درين راه * خالى نروم به حضرت شاه ، 140 . گفتا كه به ملك كامران باش * تا هست جهان تو در جهان باش ، 139 . گفتى كه تتار خان ديرينه غلام تست * اغماز چنان كردى گوئى كه نميدانى ، 393 . گه رشك برد فرشته از پاكى ما * گه خنده زند ديو ز بيباكى ما ، 97 . گهى از غمزه دلها ميربودند * گهى از بوسه جانها ميرفزودند ، 176 . لطفت به كدام ذره پيوسته دمى * كان ذره به از هزار خورشيد نشد ، 313 . ما اين وطن از بهر بتان ساخته بوديم * ايشان چو نسازند بسوزيم وطن را ، 399 . ما را ز قضا جز اين همين ننمايند * پيمانه توئى باز به تو پيمايند ، 326 . ما مىكوشيم و ديگران مىكوشند * تا بخت كرا بود كرا دارد دوست ، 197 . محبت نيكان ز جهان دور گشت * خوان عسل خانهء زنبور گشت ، 62 . مر او را پاى در راهست و ما را دست بر سينه * از آنجا او همى جنبد ازينجا درد ميخيزد ، 55 . مرا دل ده از من دليرى ببين * كه روباه خودخوان و شيرى ببين ، 202 . مرا زنده پندار چون خويشتن * من آيم به جان گر تو آئى به تن ، 231 ، 372 . مراد اهل طريقت لباس ظاهر نيست * كمر به خدمت سلطان ببند و صوفى باش ، 394 ، 470 . مردان خدا خدا نباشند * ليكن ز خدا جدا نباشند ، 219 . مردم ز منار ذلق افتد * بهتر كه زبان خلق افتد ، 379 . مردم ز هوا اگر رود پيش * يابد ز قضا نصيبهء خويش ، 75 . مرو تا نبرد دليران كنم * درين رزمگه رزم شيران كنم ، 117 . مزن سنگ بر آبگينه نخست * كه چون بشكند دير گردد درست ، 241 . مزن فال بد كه آورد حال بد * مبادا كسى كو زند فال بد ، 463 . مشاطه چه حاجت بود او را كه خداوند * هر ساعت و ماهى چو كريمانش برآرد ، 82 . مصلحت ملك به رأى درست * هرچه صواب است همان بايد گفت ، 223 . مقيمى نبينى درين جاى كس * تماشا كنان هريكى يك نفس ، 336 . ملك را گر قرار مىخواهى * تيغ را بيقرار بايد داشت ، 20 .